|
درباره وبلاگ آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان love story یک شنبه 11 دی 1398, :: 8:22 :: نويسنده : diyana
برايت خواهم نوشت از ابهام لحظه ها از تردید از حجم مرگ آور نبودنت از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند شاعرانی که از تو می نویسند و شعرشان را با نام خودشان چاپ می کنند روزنامه هایی که عکست را درشت می اندازند، بی من در کنارت برایت خواهم نوشت از حدیث تلخ بغض های تا ابد از قناعت به یک خاطره، یک یاد، یک شب مهتاب از صبوری من و جای خالی تو و شب های من برایت خواهم نوشت حتی تو هم برای من نبودی... خسته ام ... اما تحمل می کنم... خدایا روزگارت بد تا کرد با من و با احساسم... کم طاقتی عادت آن روزهایت بود... این روزها برای گرفتن خبربی از من عجب صبور شده ای!!! هوس کرده ام خب نباشم ، شاید تو حالم را بپرسی. دل نوشت: نبودنت کم اتفاقی نیست. و اینک من در هاله ای از تکرار ها زیر این سقف هوای بودنت را کرده ام. گاهی می نشینم و به باورهای خودم می خندم. خیال خراشیده ام تاول زد دیگر نمی توانم پا به پای نبودن هایت بیایم.
چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391, :: 20:12 :: نويسنده : diyana
خسته ام . . . از زندگی از خودم از این دست نوشته های روز مره که حکایت نبود توست درکم می کنید ؟؟!! به خدا نه ٬ اگر اندکی از احوالم را داشتید رمغی برای ادامه حیات نداشتید زنده ام . . . به نوای پروانه ای که گوید در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق من در فراقت می سوزم اما . .
چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391, :: 20:2 :: نويسنده : diyana
مرا ببخش .. اگر به تو پیله کردم . کمی طاقت بیار . پروانه میشوم و میروم ...
عکس هایت ، هنوز برایم می خندند ... هر روز به بهانه ی یک خنده ی جدید ، نگاهت می کنم...!!
![]() سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, :: 12:56 :: نويسنده : diyana
سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, :: 12:54 :: نويسنده : diyana
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, :: 12:52 :: نويسنده : diyana
سالها رفت وهنوز یک نفرنیست بپرسد ازمن که تو از پنجره ی عشق چه ها میخواهی؟
صبحتانیمه ی شب منتظری...همه جامی نگری... گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبرگمشده ای می جویی... راستیگمشده ات کیست؟کجاست؟صدفی در دریا است؟نوری از روزنه فرداهاست....
یاخدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ دو شنبه 25 ارديبهشت 1391, :: 12:29 :: نويسنده : diyana
یــــادت هست....؟! روزی پرسیدی این جاده کجا میرود...؟! و من سکوت کردم... دیدی...جاده جایی نرفت... آن که رفت تو بودی.....
روزهـــــــــــــــــــای بدون تـــــــــــــوراهرگــــــــــزنخواهـــــــــــــم شمرد،
تــــــــــــابگویـــــــــم همین دیــــــروزبود........... دو شنبه 25 ارديبهشت 1391, :: 12:26 :: نويسنده : diyana
چه خوش خیــــــال بودم که همیشـــه
فکر میـــکردم در قلبـــــــــ تو محکومـــم به حبس ابد.
....
به یـــکباره جـــــا خوردمـــ
وقتی
زندانــبان بر سرم فریــــــاد کشید
هـــی......تـــــو.........
ازادی.......
و صدای گامهـــای غریـــبه ای که به ســـلولـــــ من می امد
![]() دو شنبه 25 ارديبهشت 1391, :: 12:25 :: نويسنده : diyana
دو شنبه 25 ارديبهشت 1391, :: 9:5 :: نويسنده : diyana
|